
سوره حديد / آيه
22: «مَا أَصَابَ
مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن
قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ لِكَيْلَا
تَأْسَوْا عَلَى مَا فاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا
يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ»
«هيچ مصيبتى در زمين و نه در وجود شما روى نمىدهد مگر اينكه
همه آنها قبل از آنكه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است؛ و اين امر براى خدا
آسان است! اين بخاطر آن است كه براى آنچه از دست دادهايد تأسف
نخوريد، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد؛ و خداوند هيچ متكبّر
فخرفروشى را دوست ندارد!»
خداوند در اين آيات، ابتدا ما را از يک حقيقت مهم با خبر مي کند،
در ادامه مي فرمايد که اين حقيقت را براي اين براي شما آشکار کردم که دو خصلت را از
شما بگيرم:
1ـ تأسف بر آنچه که از
دست مي دهيد.
2ـ خوشحالي از آنچه
که به دست مي آوريد.
مي دانيد نتيجه از بين رفتن اين دو خصلت چيست؟ نتيجه اش بي
تفاوتي است. بي تفاوتي به وقايع و اتفاقات اطراف ما. جالب است خداوند از ما، بي
تفاوتي مي خواهد! اگر به ديد اوليه نگاه کنيم، بي
تفاوتي يعني از بين رفتن انگيزه زندگي! انساني که به اتفاقاتي که
بر سرش مي آيد، بي تفاوت باشد و مثلاً برايش فرقي نداشته باشد که اموالش را دزد
ببرد يا به ارثيه اي فراوان دست پيدا کند. چنين انسان بي انگيزه اي با آدم آهني چه
فرقي مي کند؟
اما اشتباه ما در همينجاست. ما انگيزه را خلاصه کرده ايم در رسيدن
به امور دنيوي و خلاصي از نداري و فقر. اما انگيزه هاي بسيار بالاتري وجود دارد که
توجه به آنها، همان روح زندگي و تلاش را در ما زنده مي کند.
به مثالي از دو
انسان با اين دو انگيزه متفاوت توجه کنيد:
ادامه مطلب در همين
صفحه
اولي (با انگيزه
دنيايي): ماشينش را جايي پارک کرده وقتي مي آيد مي بيند
نيست، همان موقع با حالتي سراسيمه و اضطرابي شديد، در حالي که قلبش به تاپ
تاپ افتاده، تا چند دقيقه دست و پاي خود را گم کرده و اصلاً حال خود را نمي داند.
وقتي به خود مي آيد، با عجله خود را به پاسگاه پليس 110 مي رساند و گزارش دزديده
شدن ماشين را اعلام مي کند. پليس بعد از پرسشهاي لازم، به او مي گويد: دستور پيگيري
را صادر کرديم، فعلاً با شما کاري نداريم، مي توانيد برويد. اما او نمي تواند به
اين راحتي آنجا را ترک کند مي گويد: مي نشينم تا خبري برسد و همينطور تا چند روز يا
بيشتر در حالتي مفلوکانه به سر مي برد و نمازهايش را در حالتي متأثر از اين حادثه
به جا مي آورد.
دومي (با انگيزه
الهي): واقعه قبل براي اين شخص هم اتفاق مي افتد. وقتي مي آيد مي
بيند ماشينش را برده اند. مي خواهد غصه بخورد، اما به ياد مي آورد که آنچه از دست
داده، ارزش غصه خوردن ندارد. آنقدر امور مهمتر و برتر وجود دارد که اگر قرار باشد
تأسفي خورده شود بايد بر آنها بخورد. همانجا با خداي خود چنين زمزمه مي کند:
«خداوندا، نعمتي را به من ارزاني داشتي، و امروز آنرا از من گرفتي، مرا هم موعظه
کردي که بر از دست دادن امثال اينها تأسف نخورم، پس من هم با خيال راحت از کنار اين
مسأله مي گذرم و از اين جهت که آنرا از من گرفتي ناراحت نشده ام. اما ممکن است من
در از دست دادن اين نعمت مقصر باشم، مثلاً آنطور که بايد آنرا ايمن نکرده بودم و از
آنجا که يکي از وظايفم نگهداري اموال خويش بوده و من در اين زمينه کوتاهي کرده
ام، از تو طلب بخشش مي کنم.»
آنگاه به ياد مي آورد که وظيفه ديگري هم
الان به دوشش آمده، و آن اينکه در جهت پيدا کردن دزد ماشين اقداماتي را انجام دهد
(لزوم مقابله با ظلم و لزوم حفظ اموال). به خاطر همين با پليس 110 تماس مي گيرد و
گزارش دزديده شدن ماشينش را مي دهد. آنگاه با قلبي آرام از اينکه وظيفه اش را در
قبال اين نعمت الهي (ماشين) انجام داده، مي بيند که بيش از اين هم اگر براي اين
مسأله وقت بگذارد از نعمتهاي بزرگتر الهي و وظايف مهمتر غافل مي ماند. پس ذهنش را
از تفکر بيش از اين در اين موضوع دنيوي پاک مي کند و خود را مهياي نماز و عبادت بيش
از پيش مي کند.
در اين مثال دوم، شخص کاملاً نسبت به امور دنيا حالت بي تفاوت
دارد ولي اين باعث نشده که در گزارش دادن به پليس و تلاش در جهت يافتن ماشين کوتاهي
کند. پس معلوم شد که بي تفاوتي به دنيا به اين معني نيست که هيچ تلاش و کوششي در
جهت به دست آوردن دنيا و از دست ندادن آن انجام نگيرد.
حال برگرديم به حال خودمان، به يکباره نمي توانيم از حالت مثال
اول، به مثال دوم تغيير حال دهيم. کار سختي است و ما
که هميشه مجبوريم درگير امور دنيوي و کار و شغل باشيم، چگونه به اين بي تفاوتي دست
يابيم؟
خداوند اينجا به کمک بندگانش مي آيد و سري از اسرار عالم مافوق را بر ما آشکار مي کند که
تنها دانستن آن کافي است تا ما را به اين بي تفاوتي سوق دهد. نياز به هيچ تلاش و
رياضتي هم ندارد. تنها چيزي که لازم است اعتماد است. اعتماد به سخنان پروردگار. پس
اگر بعد از دانستن اين سخن، باز هم بي تفاوتي در ما ايجاد نشد، بايد بدانيم که مشکل
اين است که به سخن خالق خويش آنطور که بايد اعتماد و ايمان نداريم.
و اما آن راز مهم اين است: هر چه از اتفاقات خوب که نصيبمان مي شود يا اتفاقات بد که بر سر ما
مي آيد، قبل از خلقت ما، خدا برايمان در نظر گرفته و مقدر نموده است. پس همه وقايع،
از قبل برنامه ريزي شده بوده اند و تخلفي در آنها راه ندارد.
با دانستن
اين مطلب ديگر غصه خوردن از امري دنيايي يا خوشحالي از بدست آوردن نعمتهاي دنيا،
امر لغوي است. دانستن اين حقيقت، انگيزه تلاش و کوشش در جهت به دست آوردن دنيا را
از انسان مي گيرد اما به جاي اين انگيزه، انگيزه ديگر و بالاتري هست که جايگزين آن
مي شود: وظيفه و تکليف، ما مکلفيم که آنچه را عامل رسيدن به رزق و روزي از راه حلال
مي دانيم به کار ببريم و اين وظيفه هم همانند همه وظايف ديگر واجب است. پس اين
فعاليت را از روي وظيفه انجام مي دهيم.
دقت کنيد که اگر تمامي فعاليتهاي روزمره
مان از روي وظيفه انجام بگيرد، همان حالت بي تفاوتي هم به جاي خود باقي است و اين
همان حالتي است که ائمه و اولياء الهي در زندگي پربرکت خويش داشتند و باعث مي شد که
با همه درگيري ها و مسؤوليتهاي فراواني که بر دوش داشتند، هنگامي که براي نماز
آماده مي شدند، تمام اينها را از ذهن خود خارج کنند و به حالت حضور قلب لازم دست
يابند.
یارمفروش به دنیا که بسی سود نکرد - - - - - - آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته
بود
توضیحات کاملتر در همين
صفحه
از اينجا به بعد، آنچه مي آورم براي کمک به ذهنمان است که بتوانيم
اين حالت را در خود پياده کنيم و کمي با جزئيات بيشتر و حالت مثالي همراه
است:
فرض کنيد شما امروز صبح از منزل خارج شده ايد، سعي داريد به اين
نکته توجه داشته باشيد که همه وقايع و اتفاقاتي که امروز رخ مي دهد، همگي
تقدير الهي است و آنرا خدا با مصلحت خويش برايم در نظر گرفته تا عکس العمل مرا
ببيند و از من هم انتظار دارد که خود را مغلوب اين اتفاقات و متأثر از آنها نکنم و
يک حالت بي تفاوتي در خود نسبت به آنها داشته باشم. يک بسم الله از ته دل مي گوييد
و روانه مي شويد.
به محل کار خود مي رسيد. مي بينيد که پشت ميز کارتان، شخص
ديگري نشسته است. با تعجب به سمت او مي رويد و از او سؤال مي کنيد، او هم عنوان مي
کند که پست شما به او واگذار شده و براي روشن شدن مطلب به اداره کل مراجعه کنيد. در
راه رفتن به اداره کل به فکر فرو مي رويد: يعني چه شده؟ نکنه از کار اخراج شده
باشم! اگر اينجور باشه چه کنم؟ يعني عملکرد بدي داشتم؟ کم کم داريد نگران مي شويد و
مصداقي از آيه فوق که نهي شده از آن: «غصه خوردن از آنچه از دست مي رود» در شما شکل
مي گيرد؛ اما ناگهان به خود مي آييد و به حقيقتي که خداوند با شما در ميان گذاشته
انديشيده و آنرا در اين مورد پياده مي کنيد. پس اين اخراج شدن تقدير الهي بوده،
افسوس من بي مورد است. از غصه خوردن بيهوده در اين مورد خارج شده و به افکار مفيدتر
و سودمندتر به حال خود مي پردازيد، مثلاً اينکه آيا در اين مدت به وظايف الهي خود
در اداره عمل کرده ام و صادقانه برخورد داشته ام يا نه؟
بعد از آنکه به اداره کل
مي رويد و مذاکره مي کنيد، خبردار مي شويد که منصب بالاتري برايتان در نظر گرفته
اند و توضيحاتي راجع به وظايف جديد و حقوق و مزاياي بالاتر به شما داده مي شود. و
رهسپار اداره خودتان مي شويد. اينجا دوباره ذهنتان به تکاپو مي افتد. خوشحالي در
قلبتان خانه مي کند از اين که به اين منصب دنيايي رسيده ايد. اما باز هم ياد همان
سخن و سرّ الهي مي افتيد، پس اين منصب هم اگر به دست
من رسيده، خداوند قبلاً در نظر گرفته، خوشحالي من بي مورد است،
نبايد خود را گم کنم و بايد بدانم که وارد ميدان امتحان سخت تري شده ام. از الان
بايد بيش از پيش در رفتارم دقت کنم و تلاش بيشتري از خود نشان دهم که به عدل و
راستي رفتار کنم.
در اين افکار هستيد که اذان ظهر را مي شنويد، هنوز به اداره
خود نرسيده ايد و پست جديد را تحويل نگرفته ايد. مشتاقيد تا با اتاق جديد خود
برخورد کنيد و ... اما با يادآوردن آن سرّ، به فکر مي افتيد که شايسته است که براي
نماز شتاب کنيد نه رسيدن به آن تمايلات و خواسته دنيوي.
با خود مي گوييد: درست
است که به دست آوردن اين منصب جديد از جهت دنيايي، اتفاق مهمي براي شما بوده است که
موجب تحولي در زندگيتان است، اما از جهت اخروي، هيچ اتفاقي نيفتاده و نماز امروز هم
مثل همه روزهاي ديگر است. در جايگاه نماز حاضر مي شويد
انگار نه انگار که از صبح تا به حال اتفاق خاصي رخ داده است. حالت
کسي را به خود مي گيريد که تازه مي خواهد تحولي در زندگي خود ايجاد کند و آن تحول
عظيم، مناجاتش با پروردگار علي اعلي است. اين واقعه آنقدر عظيم است که همه وقايع را
تحت الشعاع خود قرار مي دهد. فرض نماز آخر هم به شما کمک مي کند که پرنده خيالتان
به وقايع جديدي که بعد از نماز در انتظار شماست (رفتن به اداره و اتاق جديد و پست
تازه) نپردازد، و کاملاً خود را محو توجه به عظمت خداي خود و حقارت خويش و مرگي
نمايد که هر لحظه ممکن است فرا برسد.
اين يک نمونه بود، و انتظار است که با مقايسه اين نمونه و گسترش
آن، در تمام وقايع زندگي، چنين تفکري بر ما حاکم شود.
خداوندا! گامي به
سوي تو برداشته ايم و آن ايمان به تو و حرفهاي توست، تو هم گامي به سوي ما برداشتي
و با توجه به این اعتماد ما، سرّي از اسرار عالم غيبت را بر ما آشکار
نمودي، مي بينيم که دانستن اين سرّ، چقدر ما را متحول مي کند و مي تواند علاقه به
دنيا را در ما بخشکاند! پس در عمل هم ما را ياري کن، که اگر تو ما را ياري نکني،
خود توان برداشتن قدمي از قدم را نخواهيم داشت! به ياريت محتاجيم شديدتر از احتياج نوزاد به محبت مادر! پس اي
مهربانتر از مادر، بر ما رحم کن!
فارحم لنا يا ارحم الراحمين!
والسلام علي من اتبع الهدي!